تبليغاتX
ستاره شبهای من

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

ستاره شبهای من

دردودل .قصه های نا نوشته.عکس.یادداشت روزانه


عشق

 عشق يعنی لايق مريم شدن.
        
عشق يعنی با خدا هم دم شدن.
               
عشق يعنی جام لبريز از شراب.
                      
عشق يعنی تشنگی يعنی سراب. 
 
عشق يعنی خواستن. له له زدن.
       
عشق يعنی سوختن پر پر زدن. 
              
عشق يعنی سال های عمر سخت.
                    
عشق يعنی زهر شيرين. بخت تلخ. 

 عشق يعنی با " خدايا " ساختن.
                               عشق يعنی چون هميشه باختن .....

چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 توسط مهرنوش |

وقتی خدا بخواهد باشیم

داستان مردی را که هرگز نمی شناختم شنیدم.که حتما خدا می خواست که این داستان را بشنوم.

او رئیس امنیت شرکتی بود که باقیمانده اعضا خود را از حمله به برجهای دوقلو دعوت کرده بود تا فضای

اداره خود را با آنها قسمت کنند.

باصدايي پراز وحشت داستان اينکه چرا اين افراد جان سالم بدر بردند و همکارانشان کشته شدند را تعريف

کرد.تمام داستانها تنها چيزهاي کوچکي بودند.

 شايد شما ميدانيد که مدير آن شرکت بخاطر اينکه پسرش مهدکودکش شروع شده بود٬

 آنروز دير به سرکار مي آيد. شخص ديگري بخاطر اينکه آنروز نوبتش بود که کيک به سرکار بياورد٬ زنده مانده بود. اما براي من جالبتر فردي بود که آنروز صبح يک جفت کفش قرمز نو مي پوشد.

او مسافت زيادي را تا محل کار طي مي کندولي درست قبل از رسيدن به محل کار پاهايش تاول ميزند. جلوي يک داروخانه مي ايستد تا چسب زخم بخرد و بخاطر همين زنده مي ماند. بنابران حالا وقتي در ترافيک گيرکردم، به آسانسور نميرسم، برميگردم تا تلفن را جواب بدم و...همه اين چيزهاي کوچک که مرا ناراحت ميکنند...

با خودم فکر مي کنم که اينجا دقيقاً همانجائيست که خدا ميخواهد من در آن لحظه باشم.
اميدوارم که خدا با همين چيزهاي کوچک به برکت دادن شما ادامه دهد.

وقتی خدا بخواهد باشم

چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 توسط مهرنوش |

شنای بچه های کوچولو ....» Love me

 

 

 


 

یکشنبه شانزدهم دی 1386 توسط مهرنوش |

داستان

يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.
با خودم گفتم: ”كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!“
من براي آخر هفته ام برنامه‌ ريزي كرده بودم. (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌
همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.
عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.
همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: ” اين بچه ها يه مشت آشغالن!“
او به من نگاهي كرد و گفت: ” هي ، متشكرم!“ و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.
من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟
او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.
او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر او را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.
صبح دوشنبه رسيد و من دوباره او را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:“ پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!“ او خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و او بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشگاه افتاديم...... در نهايت هر دو وارد دو دانشگاه مختلف در دو شهر مختلف شديم..من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.
پدر و مادر او يك روز پاييزي به عنوان جشن فارغ التحصيلي مان تعدادي از بچه محل ها و همكلاسيها را به منزلشان دعوت كرده بودند .... هنوز زيبايي اون جشن رو به ياد دارم ...او كسي بود كه انتخاب شد براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند.و من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.
من او را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند و الان هم در رشته مورد علاقه امان يعني پزشكي قبول شده بود..
حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترهاي فاميل و محل هم دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!
من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ” هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود دكتر!“
او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ” مرسي“.
گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ” فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر و برادرهايتان ..... اما مهمتر از همه، دوستانتان...
من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.“
من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.
او نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: ”خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.“
من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.
پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.

* هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.

*خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.

*دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم

چهارشنبه پنجم دی 1386 توسط مهرنوش |



من مهرنوش هستم.متولد آبان .فصل برگ ریزان سال .عاشق نقاشی و ادبیات.

تو را به جاي همه كساني كه نشناخته ام دوست مي دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
براي برفي كه آب مي شود دوست دارم
تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه كساني كه دوست نداشته ام دوست مي دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم
براي اشكي كه خشك شد و هيچوقت نريخت
لبخندي كه محوشد و هيچگاه نشكفت
تو را به خاطر خاطره ها دوست مي دارم
براي پشت كردن به آرزوهاي محال
به خاطر نابودي توهم و خيال دوست مي دارم
تورا به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به خاطر دود لاله هاي وحشي
به خاطر گونه ي زرين آفتاب گردان
براي بفشيه بنفشه ها دوست مي دارم
تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه كساني كه نديده ام دوست مي دارم
تو را براي لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شيرين خاطره ها دوست مي دارم
تو را به اندازه ي همه كساني كه نخواهم ديد دوست مي دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ي ستاره هاي آسمان دوست مي دارم
تو را به اندازه ي خودت،اندازه آن قلب پاك دوست مي دارم
تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه كساني كه نشناخته ام .دوست مي دارم
تو را به جاي همه روزگاراني كه نمي زيسته ام دوست مي دارم
براي خاطر عطر نان گرم و برفي كه آب مي شود و براي نخستين گناه
تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي تمام كساني كه دوست نمي دارم دوست مي دارم

mehrsa_87@yahoo.com

RSS 2.0

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی


بهترین کدهای جاوا و قالبهای زیبا در مینوس
  • بازديدها :

خدمات وبلاگ نویسان

افراد حاضر در اين وب

خدمات وبلاگ نویسان جوان


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












دریافت کد فالنامه